دست نوشته های....
امروز اگر به اساس اندیشه ام اعدام شوم بهتر است از اینکه نسل اینده بعد از مرگم مرا با نفرین اعدام کنن
IS

 

پسر ما گل نیست

معلمی دید از شاگرد وی بوی بد میآید، نامه ای به مادرش نوشت و از او خواست تا در نظافت اش دقت کند. روز بعد نامه ای به این مضمون برایش رسید، پسر من گل نیست که آنرا بوی کنید.

 

 

 

 

 

بندۀ شاکر

وقتی پدر پارچۀ امتحان پسرش را دید و ملاحظه کرد که بین 42 شاگرد نفر چهل و یکم شده. دستایش را بطرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکر که فرد کودن تری از پسر من هم درین دنیا وجود دارد.

 

 

 

 

نصیحت

پدری به فرزند خورد سالش نصیحت میکرد. که بلاخره روزی همۀ ما خواهیم مرد.

پسر گفت: پدر پس یاد تان باشد که حتما کلید الماری شیرینی ها را به من بدهید.

 

 

 

 

 

 

 

آزمایش

داکتر: آزمایش خون شما نشان میدهد که چربی خون شما خیلی زیاد است.

مریض: راست میگوئید؟ حالا چربی اش حیوانی است یا نباتی؟.

 

 

 

 

 

 

 

نوکر خسته ناپذیر

نوکر تازه وارد به خانم و آقای خانه رو کرد و گفت: من هیچ وقت از کار خسته نمی شوم چون در ده که بود من از شش تا الاغ نگهداری میکردم در حالیکه شما فقط دو تا هستید.

 

 

 

 

 

 

 

شاگرد

معلم: تو چقدر کودن استی – اسکندر وقتی اندازۀ تو بود نصف دنیا را میشناخت.

شاگرد: آخه آقا – معلم او ارسطو نی شما.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خورشت زبان

مشتری: غذا چی داری؟

گارسون: خورشت زبان.

مشتری: خورشت زبان؟ نی من اصلا هیچوقت چیزیکه از دهان حیوان خارج میشود نمی خورم.

گارسون: خوب پس تخم مرغ میل دارید.

 

 

 

 

 

 

خروس عاقبت اندیش

خروس روی به ماکیان کرده و گفت: روی تخمها نخواب.

ماکیان: برای چی؟

خروس: برای اینکه هنوز خیلی زود است ما بچه دار شویم.

 

 

 

 

 

 

 

یک هفته

قاضی: چرا پول این شخص را نمی دهی؟

متهم: بخدا یک سال است که به او التماس می کنم که یک هفته مهلت بده، نمی دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت طلا

قاضی: راستی وقتی که ساعت طلای این آقا را دزدیدی هیچ نترسیدی؟

دزد: چرا جناب قاضی ترسیدم که نکند ساعت طلا نباشد.

 

 

 

 

 

 

بوق زدن

یک زن با بچه اش سوار تاکسی شدند. کرایه تاکسی پانزده افغانی بود زن به تاکسی وان بیست افغانی داد.

درایور تاکسی گفت: پنج افغانی زیاد دادی. زن گفت فرق نمی کند از پنج افغانی برای بچه ام بوق بزن.

 

 

[ 2007/4/12 ] [ 3:7 AM ] [ عزيز هروي ]
درباره وبلاگ

چقدر معصومانه به زمین نگاه میکنم :)

من یکی از آنهای ام که معتقدم وجود من در این دنیای خاکی بیهوده و عبس نیست، و در بدو پیدایش من آفریدگارم هدفی دارد، و من رسالت دارم تا در راستای برآورده ساختن آن هدف بکوشم. خوب میدانم که من نیامده ام تا فقط برای وجود خود زندگی کنم و از دیگران غافل بمانم!

با من همکار شوید، تا از وجود هم به فیض برسیم... باور کنید دوستی شما با هیچ انسانی به ضرر تان تمام نمیشه. ایملم است: azizherawi@gmail.com

سپاسگذارم از آمدن شما؛ فضای سرد مجازی وبلاگم را گرما بخشیدید!